گفتم: خداي من، دقايقی بود در زندگانيم که هوس مي کردم سر سنگينم را که پر ازدغدغهء ديروز بود و هراس فردا بر شانه های صبورت بگذارم، آرام برايت بگويم و بگريم، در آن لحظات شانه های تو کجا بود؟
گفت: عزيز تر از هر چه هست، تو نه تنها در آن لحظات دلتنگی که در [...]
Archive for ژانویه, 2008
خدا !
Posted in Uncategorized on ژانویه 28, 2008 | بیان دیدگاه »